تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود - خدا خواهش می کنم مرا با خود ببر..

         

سلام همسایه !
پناه همه ی بغضها و خنده های بی دلیل
آمدم فقط بگویم :
کفشهایم به این خانه عادت کرده اند
و دلم گره گیر این غزلهاست
دست و دلم نمی رفت به نوشتن از باران
وقتی آسمان بغضش را فرو می خورد...
حالا که باز می آیی
برایم یک بغل پر از یاس بیاور
کنار سجاده می گذارم و یک دل سیر می گریم
بد به دلت راه نده !

         
من در این آسمان
 یک ستاره دارم
که سمت روشنای دریا را
 نشانم می دهد
ترا به باران قسم دیگر با من از رفتن نگو
من دلواپس عزیزترین خاطره ام می شوم
چشمانم را می بندم
غرق در رویای کودکانه
شادی پنهان با هم دویدن در دشتی پر از شقایق ...
مادرم صدایم می کند :
چقدر خیس از خواب گریه بودی !

        

خدا خواهش می کنم مرا ببر

 

خدا مرا به دوردست

روی بال های فرشتگان ببر

خواهش می کنم :

جایی که عشق با مرگ در جدال نیست؛

تا این عشقِ پاک ؛ تسلیم نشود ؛

جایی که همیشه گلهای سرخ شکفته می شود ؛

مانند یاقوت هایی که آنها را پوشانیده باشد؛

جایی که ماه جرقه زند و بگرید

برای پیوستن به عاشقان .

 

      

می خواهم به آن

 سرزمین دور بروم ؛ جایی که پسران نوجوان

در حال دویدن ؛ برای عشق رنج می کشند ؛

جایی که دختران نوجوان

در عصرهایی که جشن است

میان پنجره های پر از گُل نشسته اند

 و پنهانی می گریند ؛ با اندوهی آسمانی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:50 توسط ..:: ساعده ::..