یادته بارون چشــــمام وقت پر کشیدن تو
لحظه سخــــت جدایی لحظه نبــــودن تو
غزل جدایی خوندی دلمو آسون شکوندی
واسه گریه شبانه حتی یک لحظه نموندی
واسه حــــــــــــس کردن دردام تو نبـــودی
توی شهر بی کسی ها غزل رفتن سرودی
حالابیتو خونه تاریک خونه سوت و کور میمونه
تنها از زخم جــــدایی کوله بار غــــم میمونه
شهر بــــی عابر و خالــــی آرزوهای پوشالی
تنها نقش دستای تو نقش گلهــــای رو قالی
آسمون بی ســـتاره شب تنـــــهایی من بود
لحــــظه کوچیدن تو لحـــظه تموم شــدن بود
اما افسوس دیر دونستم که فقط عروســکی
تــــوی باد ســــرد وحشی مثـــــال بادبادکی
دل سپردن به عروســـک غمو پر کرد تو دلم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که فنــا شدم
نه یه دست واسه محبت نه شریک غصه هام
نه یه شونه واسه گریه نه ستاره توی شبهام
در میـــون اشک چشمام تو را از دور میــدیدم
تا رســــیدن به تو اما به شکــــستن رسیدم
شــب یلدا شــب غم شـــب طولانی من بود
شب گریه شب هق هق شب آسوده شدن بود
مگه میشــه از عروســک غزل و ترانه ساخــت
ساکن شهر دلش شد توی چشماش خونه ساخت
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
و من
برايش قلب خواهم دوخت
چشم خواهم کشيد
کفش خواهم خريد
دستهايش را
رنگ خواهم زد...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
خواهيم خنديد
خواهيم گريست
و من برايش
سايه بان خواهم بود....

هرگزتو را فراموش نخواهم كردحتي اگر مرا از ياد ببري
وهرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
واگر نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست مي كشي
ونه قلب من ازعشقت رو گردان ميشود
سوگند كه وجود تو در سر نو شتم نوشته شده
واگر با مژگا نت اشارهاي كني
فر سنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولا ني است
وقلبم در ارزوي تو مي سوزد انگاه كه از برابرديدگانم دور مي شوي
خورشيد وجودت پنهان ميگردد وابرهاي غم واندوه مرا در بر مي گيرند
چقدر جای تو خالی ست
کجاست لحظه دیدار
میان بغض، سکوتی از جنس فریاد است
بیا