ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است!
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است!

خداحافظ خداحافظ از این جا من سفر کردم
مرا دیگر نمی بینی که تا رویا سفر کردم
همین امشب دلم پر زد به سوی فصل تنهایی
به سوی فصل خاموشی که تا آنجا سفر کردم
مرا تا صبحگاه امشب به یاد آور به به یاد آور
که دیگر صبح فردا من از این دلها سفر کردم
مرا باور نکردی تو برای لحظه ای حتی
که باور می کند من هم از این دنیا سفر کردم
تو یادت هست می گفتی برایم همسفر هستی ؟
اگر تو همسفر بودی چرا تنها سفر کردم؟
برایم گریه امشب که شعرم رو به پایان شد!
من از دلتنگی دنیا به یک فردا سفر کردم
تمام هستی و دنیا همه تنها برای تو
خداحافظ خداحافظ از این جا من سفر کردم!!

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته زدست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر دل آنکه دلش را
به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی
اندوه مرا!
پرواز کن پرنده کوچک
به آن سوی تخیلات پرواز کن
برفراز لطیف ترین ابرهاو سپید ترین کبوترها
وبر بادهای عاشقانه ی آسمان
از ستارگان و سیارات گذر کن
این دنیای تنها ی ما را ترک کن
از درد و رنج این جهان بگریز
و دوباره به پرواز درایی
پرواز کن ای با ارزش تریها
سفر بی انتهای تو هم اکنون آغاز گشته است
شادمانی دلپذیرت را با خود ببر.
چرا که زیبا تر از ان است
که از آنه این دنیا باشد
به ساحلی دیگر پا گذار
جایی که برای ابد آرامش در انتظار توست

اما خا طرات ما را چه تلخ و شیرین تا ان زمان
که دوباره یکدیگر را ببینیم حفظ کن
پرواز کن بی هراس پرواز کن
لحظه ای هم تعمل نکن
و اشک نریز قلبت پاک است و
روحت آزاد
به راهت ادامه بده
در انتظار من مباش
بر فراز جهانی که به پرواز در آمدی
آن سوی دستان زمان ماه طلوع می کند
و خورشید غروب
اما من هرگز تو را از یاد نخواهد برد
پرواز کن پرنده ی کوچک پرواز کن
بدان جا که تنها فرشتگان ترانه می رسایند
پرواز کن
چرا که زمان پرواز فرا رسیده است
حال برو و روشنایی را دریاب!