ای عشق پنهان از دیدگانم
آیا هنوز لحظه دیار فرا نرسیده است
تا پس از این همه دلتنگی ها و تلخی ها
اشتیاق عشقم را از وجود تو سیراب کنم
محبوبم آخر تنها یی ام بسیار طول کشیده است
و خنده از لبانم گریخته
از دست زمانه و از نا امیدی و بی پناهی آه می کشم
درد هایم را به تاریکی شبها شکایت می کنم
و تاریکی شکایتهایم را به خودم باز می گرداند
و در غیاب تو شب تو را ازمن می جوید
و چراغهای روشنی که زمانی راهنمایم بودند
سر گردان شده اند
ای نور دیدگانم آخر تا کــــــــی
میگریم و می پرستم
من و آن چراغها این گونه در
انتظارت سر گردان بمانیم
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

اگر اين فاصله ها از من دور شوند
صداي نسيم باد را خواهم شنيد
چشمهايش از اشك هميشه جاريست
زچه پنهان کنم راز دل خسته ی خویش
ز خدایی که خودش می داند؟
عشق وحشی تر از ان است که پنهان ماند!

مانده ام در کوچه های بـــــــی کسی
سنگ قبرم را نمی ســــــازد کسی
مُردَم و خاکسترم را بـــــــــاد برد
بهترین یـــارم مرا از یـــــــاد برد
باید ازاین دنیا رفت
در اینجا همه چیز تکراریست
اینجا عشق و محبت مرده
اینجا طبیعت مرده

باید رفت باید رفت
باید رفت به دنیای دگر
که محبت باشد
من به جای دگر می خواهم رفت
که در آن عشق به وسعت دریا باشد
باید رفت به جای دگر
که در آن پنجره دل
به روی گل سرخ باز می شود...