چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
که بود و با که بود و از کجا بود

در غروبی دور
چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم
بشنوم از لابلای بوته های خشک
نغمه های شادی مرغان صحرا را
می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
راه شهر آرزو را ...
و درون شهر
درب سنگین طلایی قصر رویا را 
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
راهها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من دیوار می سازد
عاقبت یکروز....
می گریزم از فسون دیده تردید
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
طلوع دل انگیز ۱/۱/۱۳۶۳
غروب غم انگیز ۶/۳/۱۳۸۳
داداشم هر جا باشی چه پیش ما چه اون دنیا همیشه به یادتیم
داغ شقایق
http://www.daghe-shaghayegh.blogfa.com/
به وبلاگ خودش هم سر بزنید
گناهی ندارم ولی قمست اینه که
چشمای کورم به راهت بشینه 
برای دل من واسه جسمه خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم

از بس نوشتم و پاک کردم ... خسته شدم !
از بس دروغ شنیدم و نامردی دیدم حالم گرفته شده !
از بس محبت دیدم و با ناباوری ، توخالی دیدمشون دلم شکسته !
توی دلم پر شده از یه دنیا حرف ، اما نمی تونم بگم .
یه عالم دیگه توی ذهنمه و واژه هایی از یه دنیای دیگه می نویسم .
مگه تفاوت بین درون و برون انسان چقده ؟
یعنی تا اینحد ذهن و روح آدما با حقیقت دنیای واقعی شون فاصله داره ؟
نمیدونم این جمله ها رو هم باید پاک کنم یا نه !
خیلی خسته ام ! از همه چی !
چرا با این همه زحمت ، هنوز هم اتفاق ها روتین میشه ؟
دلم گرفته !
یعنی میشه فردا یه روز تازه باشه ؟!
دلم میخواد پر بزنم و اونقدر توی آسمون اوج بگیرم که دیگه جاذبه هم نتونه برم گردونه .
اما بال کو ؟!

چقدر سخته كه با التماس به آسمون نگاه كني ولي حتي يه ستاره هم نبيني كه بهت اميد بده
چقدر سخته كه گل وجودت رو پژمرده ببيني و نتوني كاري براش انجام بدي
چقدر سخته كه حس كني اونقدر تنهايي كه براي تسكين دردت، بايد دلت رو لاي دو دستت حصار كني
چقدر سخته كه حس كني فاصله ها اونقدر زياده كه حتي براي رسيدن، جرات قدم برداشتن نداشته باشي
چقدر سخته كه شمع خاطره هاي كسي رو كه تمناي وجودت هست رو بخواي با نفست خاموش كني ولي جرات نفس كشيدن نداشته باشي
چقدر سخته كه پنجره ی آرزوهات جايي باز بشه كه تمام وجودت اونجاس ولي مجبور باشي اونو با چشماي باروني ببندي و خودت بموني و غم وغصه هات
چقدر سخته که آسمون چشمات رو باروني حس كني ولي به خاطر ديني كه به بارونش داري بخواي بگي....
بخواي بگي خداحافظ
چقدر سخته....
گاهي وقتا از روي تنهايي با خودم حرف ميزنم! ميگن اين خصلت آدماي تنهاست!!
با خودم ميگم مگه دنيا چقد جا داره كه بتونه اينهمه بهونه رو توش جا بده؟؟
آخه اينهمه دروغ، بي وفايي اينهمه دل شكستن اينهمه ...
با خودم ميگم كار دنيا هم سخته ها!
يه دل گنده ميخواد تا اينها رو ببينه و ساكت بمونه!
گاهي وقتاديدن و شنيدن بعضي چيزها و اينكه نتوني چيزي بگي و فريادت رو تو خودت بشكني مصيبت بزرگيه.
نمي دونم چطور ميشه كه ميتونيم تحمل كنيم شايد دنيا يادمون ميده يا شايدم يه دريچه اي رو حس ميكنيم كه داره يه نور خيلي كمي رو از خودش عبور ميده و باعث مي شه كه بتونيم.
و ميدونم كه نه تنها من،همه تو زندگي شون اون نور رو لمس كردن.
هر وقت ميرم تو حیاط خونه، به ستاره ها خيره ميشم تنهاييشون رو ميبينم. اينكه دور از هم تو يه جاي تاريك دارن زندگي ميكنن، ولي هيچ وقت نورشون رو از دست نميدن و شكايتي هم ندارن. با خودم ميگم هنر اينه كه با مشكلات زندگي كني درست مثل ستاره ها..... 

گوهر خود را هویدا کن
کمال این است و بس
خویش را در خویش پیداکن
کمال این است و بس
چون بدست خویشتن
بستی تو پای خویشتن
هم بدست خویشتن وا کن
کمال این است وبس
