تبليغاتX
کــــاش در دهــکده عــشق فـــراوانی بـود

کــــاش در دهــکده عــشق فـــراوانی بـود

خاطرات......

صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم

تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم
اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم
آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
اميد داشتم هنوز باشد
اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم
يك مشت خاطره بود
يك مشت دفتر خاطرات
يك مشت خاك...!
و آن چيزي كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... !
آيا چنين بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق
اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ
انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان
آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود
هيچ نشاني از عشق نديدم
ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكيده نشده بود
و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم
بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر
و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...

وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.

او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:27  توسط ســاعـــده  | 

یادته می گفتی؟...

 

با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم : تا شقایق هست زندگی باید کرد---نیستی سهراب

 ببینی که شقایق هم مُرد---دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد!

یادته گفتی بهم: اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا---   که مبادا

 ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو---اومدم آهسته---نرم تر از

  پر قو---خسته از دوری راه---     خسته و چشم براه!

               

 یادته گفتی بهم: عاشقی یعنی دچار---فکر کنم شدم دچار!

تو خودت گفتی:چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه--- آره

تنها باشه---یار غم ها باشه!

یادته می گفتی: گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم

به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان

 تازه شود ---دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه---صاحب

 یک نفسه---نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من---پس

کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت! 

راستی می گفتی: کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود---آره

 کاشکی دلشون شیدا بود---من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب !

تو خودت گفتی بهم :

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست

                                      که از حادثه عشق تر است!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 16:51  توسط ســاعـــده  | 

گله ای نیست.....

 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

 قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس، هوایی بخورد

بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند

بگذاریم غریزه پی بازی برود

کفش ها را بکند، وبه دنبال فصول از سر گل ها بپرد

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد

به خیابان برود.

ساده باشیم،

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 16:21  توسط ســاعـــده  | 

زنـــدگی شــاید آن لبخندی است کــه امروز دریغش کــردیم

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.
 
 
از وبلاگ دوستم زندگی زیباست
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:48  توسط ســاعـــده  | 

کــــــو چـــــه

سر آن کوچه خاموش غریبانه نشستم

راه را بر هر عابر دل سوخته بستم

گفتم اخر تو می آیی .. تو می آیی!

یادم افتاد به پیوند گسسته

یادم افتاد به پیمان شکسته

یادم افتاد به آن روز جدایی

یادم افتاد که دیگر نمی آیی

پیش چشمم همه خاطره هامان گشودند

یادم آمددست دردست از این کوچه گذشتیم توگفتی:

سرسکوی بزرگی بنشینیم نشستیم

 دست در دست نهادیم دیده بستیم

کوچه ازخاطره پربار سینه از وسوسه سرشار

 شهر از همهمه پربار

تو بر انگشت من انگشت گره کردی و گفتی:

گرهی را که من امروز زدم کس نگشاید

هیچ پیمانی از این بیش نپاید

ماه میریخت به راه من وتو گرده سیماب

 مادوعاشق دوگنهکارگاه بیداروگهی خواب گذشتیم

زیر بارانی از آن نقره مهتاب نرم چون آب گذشتیم

باز شد پنجره ای و کسی گفت: که هستید؟

ما گذشتیم و به لبخند ندادیم جوابی

گفت: پیداست که هستید......

بسته شد پنجره ما نیز گذشتیم

این کوچه همان کوچه ست

 همان عطرو همان بوهمان رنگ و همان بو

همان سنگ وهمان اب وهمان جو

سالها رفت ولی......

کوچه همان جاست

 هنوز جای پای تو ازاین فاصله پبداست هنوز

گویی آن مرد مصمم از آن پنجره مشغول تماشاست

 هنوز

اما..........

کوچه آن کوچه دگر نیست سالها رفت چو باد

من غریبانه نشستم یک عمر سرآن کوچه تنگ

یکی برایم انداخت گل و آن دیگری سنگ

من نه از سنگ رنجیدم و نه از گل خندیدم

آنقدرماندم که چوبرگ برسرشاخه تنهایی خودخشکیدم

نوجوان بودم و آن کوچه گذرگاهم بود 

کوچه ی خاطره ها دلهره ها 

کوچه ساکت و دلخواهم بود

ولی امروز کزین کوجه برمن می آیم نوجوانی رفته

با دلی سوخته و غرق به خون می آیم

کس ندانست چه امد به سرم   

این همه سال تونیز نگرفتی خبر

همگان پندارند من به راه افتاده من دل از کف داده

راه گم کرده ام و رهگذرم  وای بر حال دلم

سر این کوچه نشستم

یک عمر ولی امروز غریب وطن خویشتنم

تو کجایی که بیایی و ببینی هنوز

ره نشین سر این کوچه خاموشم هنوز

خسته از دقایق روزگار پربسته

و در نهایت انتظارم هنوز

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:6  توسط ســاعـــده  |